تبليغاتX
(تیک تاک×××تاک تیک)

(تیک تاک×××تاک تیک)

چه زیبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذیرفتی!
چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !
چه كودكانه ! همه چیزم شدی ! چه زود !  مرا ترك كردی !
 چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد!
 چه بیرحمانه! من سوختم
و چه ساده لوحانه درانتظار بازگشتت بودم.گرفتار شدم در هجوم تلخ ثانیه ها!
گرفتار شدم در لحظه هایی که بی تو بودن را درد می کشیدم!
دیگر تاب نگاه خسته ام را در آینه ها نداشتم
و این فریاد چه سخت است:
فریادی از بی تو بودن
فریادی از درد
وفریادی از سکوت
 
 
پ ن ۱:
با آرامشم اعتماد پشه رو جلب کردم و بعد کشتمش ...
از این دورویی خودم بیزارم!!
 
پ ن ۲:اگه تو ماشینی و می بینی پسره با دوست دخترش وایستاده كنار خیابون...
كنار پاش ترمز بزن و داد بزن بگو ( دیگه نبینم به من زنگ بزنیا... )
بعد هم گازشو بگیر و برو
ثابت شده این کار خیلی حال میده!
 
 پ ن ۳:به سلامتیه دکتر شریعتی که هر چی جمله ی خفنه تو دنیا خودش گفت
و رفت و واسه ما چیزی نذاشت
هر مطلبی به ذهنم خطور میکنه میبینم قبل من دکتر این جمله رو گفتن
 
 
 پ ن ۴:بعضی وقتا شنیدن یه ” بگو ببینم چه مرگته ” از یه رفیق خیلی بیشتر از حرفای کلیشه ای
“عزیزم چی شده”  میچسبه….!
 
 اینم واسه دانشجوها  که واقعا تا دانشجو نباشی نمیفهمی

تقلب : یک سری اعمال ننگین که در صورت این کاره بودن شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش و خرمی دارد: نوع خاصی از هلو برو تو گلو!


شب امتحان : شبی که در آن نسکافه و قهوه از والیوم ده هم خواب آورتر می شوند شب رقص و پایکوبی کلمات جزوه و کتاب بر روی سسلسله اعصاب محیطی و مرکزی دانشجو!

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 18:20 توسط مریم|

سلام به همگی دوستان.حالتون خوبه؟

ورودمو به همه خوش آمد میگم

سال نو با دو ماه تاخیر مبارک.امیدوارم سال خوبی داشته باشین.

خب خوبین دیگه ؟چه خبر؟

نمیدونین چه صفایی داره پشت سیستمی بشینی که همین الآن از تنور درومده بیرون

بالاخره حالش جا اومد.

گفتم فعلا یه آپی بزنم جهت اعلان وجود.

دلم واسه همگیتون تنگ شده بود.

ممنون از دوستانی که به یادم بودن.

به امید تقدیر نیک.

 

پ ن:اگر تنهاترین تنهاها شوم باز خدا هست.او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرین ها
بی ثمر است.اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد تو
تنهای مهربان و جاوید و آسیب ناپذیر من هستی.ای پناهگاه ابدی !
تو میتوانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 21:8 توسط مریم|

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!

راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...

پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...

می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!

من دگر خسته شدم
..
راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!

اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زیباییست؟! رنگ مرگی آبیست؟
 
می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ

بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس

بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!

ازمن! "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته"

هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..

صحنه ی پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!

حمله ی خفاشان !!

جرأتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟

کاغذت می سوزد؟
 
من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا

این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب

من دگر خسته ام از این تب و تاب .

تو بیا و بنویس
 
 
سلام دوستان خوبین؟چه خبرا؟
هرچی غم و غصه داری یه طرف این هنگ کردن کامپیوترم یه طرف.لعنتی.
 
من که اصلا داغونم
دیگه کم آوردم.
خیلی خسته م.از همه چی خسته م
یه مدت خیلی طولانیه دارم پشت سر هم بد شانسی میارم
هیچی خوشحالم نمیکنه.
میگم زودتر کلاسا شروع شه سرگرم شم.
ولی کی حوصله درس خوندن داره.
 
خدا کمکم کن لا اقل کفر نگم.
 
دوستان اگه این سیستم هنگ نکنه سر میزنم به همگی.
اگه نشد دیگه به بزرگی خودتون ببخشین.
 
حس نوشت:
دیگه نمیگم تو که دوسم داشتی پس چرا رفتی و تنهام گذاشتی
میگم:
تو که دوسم نداشتی پس چرا از اول اومدی؟
 
 
پ ن:

شاید
سالها بعد

در گذر جاده ها

بی تفاوت

از کنار هم بگذریم

و بگوییم

این غریبه

چقدر شبیه خاطراتم بود

 
 
 
نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 19:4 توسط مریم|

در تیک تاک دیوانه کننده ساعت ها گرفتار شدم...
و در میان واژه هایی که بی روح و بی نفس فریاد می شدند خفه شدم...
و چنگ زدم... و چنگ زدم...
و هنوز زنده ام...
و هنوز باید بشنوم این اصوات دیوانه کننده را...

گفت هوایت را دارم و هوایم را داشت...

...

که ناگهان بادی وزیدن گرفت

اِهِم صدا میاد؟؟؟

سلام بروبچ باحال خودمون.منو یادتونه؟من هنوز زنده م ها.هنوزم نفس میکشم

وای 2ماه گذشت.چه زود.دلم واسه همتون تنگ شده بود.

گفتیم یه آپی بزنیم از نگرانی بیرون بیاین.ممنون از عزیزانی که به یادم بودین.

دلیل دیر اومدنم بیشتر این ویروسان.درگیرم باهاشون.

ازین بالاییه بیشتر خوشم اومد واس تیک تاکِ اولش.غم و اینجورچیزا نی.

یه راس میریم سر دوم(چقدم یه راس بود)

دوم اینکه (داشت یادم می رفت):درس و کتابا فرصت سر خاروندنم بهم نمیده. امروز امتحان اولو

گند زدم.

دلیل سومی هم نداره.بریم سر بقیه ش:

طنز نوشت:

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.
یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»  

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخری رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. اما داماد از جایش تکان نخورد.

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟ همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت» !!

حالا آقایون شوما پدرزن میخواین یا مادر زن؟؟؟

پ ن۱:

 

ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻭ ﺯﻥ ﻧﺰﺩ علامه بزرگ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺍﺩﻋﺎ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﯾﮏ ﺑﭽﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ.

علامه ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ: ﺑﭽﻪ ﺭﺍﻭﺳﻂ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﻫﺮ ﺯﻥ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻃﺮﻑ ﺩﺳﺖ آن ﮐﻮﺩﮎ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﺪ .

ﺁﻥ ﺩﻭ ﺯﻥ ﺁﻧﻘﺪﺭ دستان ﮐﻮﺩﮎ ﺭﺍ از طرفین ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ کودک ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﻧﺼﻒ ﺷﺪ .

علامه ﮐﻤﯽ ﺟﺎﺧﻮﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ: ﻗﺎﻋﺪﺗﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﻣﯽ‌ﺷﺪ !

پ ن ۲:

روباهى داشت با موبایلى شماره میگرفت زاغه از بالاى درخت گفت:

پایین آنتن نمىده بده برات شماره بگیرم!!

روباه تا موبایل رو داد به زاغ

راغ گفت: این عوض اون قالب پنیری که کلاس سوم ابتدایى ازم زدی ! عوضی

:آینده ای نه چندان نزدیک..... دیگه خودتون میدونین

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 14:0 توسط مریم|

من نه بر می گردم

نه جایی می روم

من فقط شبیه شما

شبیه یک مشت سکوت آفتاب ندیده می شوم  

و گذران تلخ لحظه هایی را اندازه می گیرم

که جز زل زدن ،

به جدایی من از ما

کاری از دستشان ساخته نیست  

چه باید كرد وقتی كاری ازت ساخته نیست

جه باید كرد وقتی لحظات به هر دلیلی ازت میگریزند

 

تو بودی چه میكردی؟

 

سلام دوستای گل حال و احوال خوب می باشد؟؟؟

منو نگید که از دست این اینترنت و کامپیوتر با ویروس های محترم و بستگانش دارم دق مرگ میشم.

چند روز پیش اومدم کلی نوشتم و اتفاقا کپی هم کردم که نکنه نشه و اتفاقا ثبت نشد.

بلاگفا هم که اصن قاتی کرد.خلاصه ذخیره کردیم تو وُرد.حالا وُرد لامصبم باز نمیشه.

هنوزم که هنوزه دارم غصه شو میخورم.منم حسم رفت و یکی کوبیدم رو کامپیوتر.

این پست بیشتر جنبه ی  اعلام وجود داره.

طنز نوشت:

مادر قدیم

گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن اموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست

 

مادر جدید

گویند مرا چو زاد مادر
روی کاناپه لمیدن آموخت
شبها بر ماهواره تا صبح
بنشست و کلیپ دیدن آموخت
بر چهره سبوس و ماست مالید
تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت
بنمود تتو دو ابروی خویش
تا رسم کمان کشیدن آموخت
هر ماه برفت نزد جراح
آیین چروک چیدن آموخت
دستم بگرفت و برد بازار
همواره طلا خریدن آموخت
با قوم خودش همیشه پیوند
از قوم شوهر بریدن آموخت
آسوده نشست و با اس ام اس
جکهای خفن چتیدن آموخت
چون سوخت غذای ما شب و روز
از پیک مدد رسیدن آموخت
پای تلفن دو ساعت و نیم
گل گفتن و گل شنیدن آموخت
بابام چو آمد از سر کار
بیماری و قد خمیدن آموخت !!

 بروبچ دیگه غم تعطیل.غم پر.من ..کنم اگه دیگه غم بذارم.

پ ن۱:

بعضی از آدم ها مثل سیفون می مونن

وقتایی که حسابی ری*دی دست به دامنشون می شی !

دروغ میگم؟؟؟؟

پ ن ۲:هــــــــــــــــی روزگار آه...

هرکس به طریقی دل ما میشکند / ما هم به طریقی دلشان میشکنیم !

در آینده ای نه چندان نزدیک بیشتر میام.

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 13:58 توسط مریم|

غم نوشت۱:

پرسید كه چرا دیركرده است؟
نكند دل دیگری او را اسیركرده است؟
خندیدم و گفتم:اوفقط اسیرمن است تنها دقایفی تاخیر كرده است.
گفتم: امروز هوا سرد بوده است شاید موعود قرار تغییر كرده است.
خندید به سادگی ام آینه گفت:احساس پاك،تو را زنجیر كرده است.
... گفتم:از عشق من چنین سخن مگو....
گفت:خوابی؟ سالهاست كه دیر كرده است.…
در آینه به خود نگاه میكنم آه عشق او،عجب مرا پیر كرده است
راست میگفت آینه كه منتظر مباش او برای همیشه دیر كرده است

غم نوشت۲:

رفتی سراغ دشمنم   یه پست نامرد حسود

یکی که حتی به خدا   لنگه ی کفشمم نبود

به فکرشم نمیرسید   حتی نگاش کنی یه روز

آخ که چه دردی میکشم   ای دل بیچاره بسوز

 حالم خوب است گذشته ام اما درد می کند

همین درده هر چند وقت یه بار دامنتو می گیره و ول نمیکنه و جیگرتو میسوزونه.

اصلا انگار با قلبت پیوند خورده.

انگار عهد کرده تنهات نذاره.ای بابا بی خیال دنیا.اصلا همه چی بی فایده ست

باور نداری؟میگی نه ؟ نگا کن...

 

1)مدرسه رفتن بی فایده است چون اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف میکنه اگه خنگ باشی تو وقت معلمو.

۲) دنبال پول دویدن بی فایده است چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد اگه بهش برسی بقیه از تو.

۳) عاشق شدن بیفایده است چون یا تو دل اونو میشکنی یا اون دل تورو یا دنیا دل هردوتونو.

۴) ازدواج کردن بی فایده است چون قبل از ۳۰ سالگی زوده بعد از ۳۰ سالگی دیر.

۵) بچه دار شدن بی فایده است چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه به عذابه یا بد از آب در میاد که بقیه از دستش به عذابن.

۶) پیک نیک رفتن بی فایده است چون یا بد میگذره که از همون اول حرص میخوری یا خوش میگذره که موقع برگشتن غصه میخوری.

۷) رفاقت با دیگران بی فایده است چون یا از تو بهترن که نمیخوان دنبالشون باشی یا ازشون بهتری که نمیخوای دنبالت باشن.

۸) دنبال شهرت رفتن بیفایده است چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه رو خالی کنی ولی وقتی شدی بقیه زیر پای تو رو خالی میکنن. 

۹) وبلاگ نویسی بی فایده است چون یا خوب مینویسی که مطلبتو میدزدن و حرص میخوری یا بد مینویسی که مطلبتو نمیخونن و حرص میخوری.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 13:30 توسط مریم|

نگران من نباش

من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن
را دیده ام که دیگر

هیچ وعده بی سرانجامی

خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند!

حالا یاد گرفته ام…

که فراموشی

دوای درد همه نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست.

یاد گرفته ام که از هیچ لبخندی ،

خیال دوست داشتن به سرم نزند...

یاد گرفته ام که بشنوم و

به روی خود نیاورم

که فرداها هیچ وقت نمی آیند...
 

غم نوشت:

۱:قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم

 

۲:کاش به جای جدایی مردن بود ، چون مردن یک لحظه است و جدایی ذره ذره مردن.

 

۳:تو دنیا از ۳ آهنگ خوشم نمیاد بشنوم ! صدای کودکی را از بی مادری ، صدای مجرمی را از بی گناهی ، صدای عاشقی را از جدایی

دل نوشت:

یه موقع ها بود یادم نمیومد آخرین بار کی گریه کردم اما حالا یادم نمیاد آخرین بار کی خندیدم.

حال و هوای این روزا خیلی بهمم میریزه

پاییزم که رسید و چند روز دیگه هوای ابری هوای بارونی.اه اه متنفرم از هوای ابری.

خیلی سخته بین کلی آدم تنها باشی

یه لبخند مصنوئی بزنی اما همونشم رو لبات خشک بشه.

هی روزگار.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 13:57 توسط مریم|

سلام دوستان حالتون خوبه؟

من که خوب خوب بودم با یکی از دوستای خوبم که همسایه مونم هست رفتیم مشهد.خیلی صفا داد

خیلی خیلی شلوغ بود.

واسه همتون دعا کردم.بعضیام که زرنگی کردن دعای سفارشی نصیبشون شد.

حالا که برگشتم نرسیده دلم تنگ شده بود.قسمت شه همه با هم بریم.

خیلی خوب بودم.به محض اینکه پامو گذاشتم شهرمون بازم بهم ریختم.

ممنونم دوستان که به یادم بودین.

همچنین ممنون از نظراتتون در مورد رشته دانشگاهیم.آرامش گرفتم.

الآنم درگیر ثبت نامم.

راستی به زودی این مکان به روز خواهد شد.

به امید دیدار.

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 11:2 توسط مریم|

بازم سلام

دوستان اومدم جواب انتخاب رشته رو بگم

هیچ علاقه و استرس و انگیزه واسه دیدن نداشتم.

اما رفتییم بینم چی کردیم.

مهندسی مدیریت پروژه شهر خودمون پیام نور.

دوس داشتم بعد روزانه اینو قبول شم که خوبه.ناراضی نیستم.احتمال زیاد نمیمونم.

یکمم کلاس بذارم : این رشته رو دولتیا ندارن.

خولاصه من برم.اومدم فقط بگم و برم.

دیگه راس راسی بابای.

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 14:29 توسط مریم

سلام به همه ی د وستای گلم.حال و احوال خوبه؟

تابستونم رفت. خوش گذشت به شما؟

تابستون من تازه میخواد شروع شه.

یه عروسی باحال داریم  وکلی خوش میگذره. بعدشم میخوایم بریم مــــــــــــشد

اول دوم مهرم که تعطیله .فعلا هم مشخص نیست ببینیم پشت کنکوریم یا دانشجو.

خب خانوما آقایون این متن رو بخونین بعد قضاوت کنید که چقد صحت داره؟

 

طنز نوشت:

 

تلفن زنگ می خورد :

گفتگوی دو دختر پای تلفن:

سلام عشقم، قربونت برم. چطوری عسل؟ فدات شم... می بینمت خوشگم... بوس بوس


گفتگوی دو پسر پای تلفن:

بنال... بوزینه مگه نگفتی ساعت چهار میای؟ د گمشو راه بیفت دیگه کره خر


بعد از قطع کردن تلفن

دخترها:

واه واه واه !!! دختره ایکپیریه بی فرهنگ چه خودشم میگیره اه اه اه انگار از دماغ فیل افتاده حالمو بهم زد


پسرها:

بابا عجب بچه باحالیه این حمید خیلی حال میکنم باهاش خیلی با مرامه

 

غم نوشت:

 

آنقــدر مرا سرد کرد

 از خودش .. از عشق ..کــه حالا بــه جای دلبستن یخ بسته ام

آهای !!! روی احساسم پا نگذاریــد ..لیز می‌‌خوریــد

 

دل نوشت:

_وقتی به زور این باورو تو خودم ایجاد کردم که رفتنت مصلحتی بود

هیچ چیز به این اندازه منو بهم نریخت وقتی گفتی:دل بستگی ما اشتباه بود.

 

_گاهی اشتباه از ماست که در مورد بعضی آدما زیادی خوب فکر میکنیم

 واسه همینه ازشون زیادی انتظار داریم.

واسه همینه از نبودنشون میسوزیم.

واسه همینه منتظریم همه چیز مثل اولش بشه.

واسه همینه دیگه.....

حالا چیکار کنیم؟ پیشگیری کنترل یا درمان؟؟؟

خب بروبچ از حضورتون یه مدت کوتاه مرخص میشیم.هرکاری کردم وب بعضیاتون باز نشد.

منم کلی کار میدارم.

حالا اگه یادم بود مشهد دعا میکنم واسه همگی.

بابای.

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 1:14 توسط مریم|


آخرين مطالب
» هر دری سخنی
» من برگشتم...
» روزگار....
» سلام
» هـــــــــــــــــــــــــوار
» چی بگم؟؟؟
» بازم غم
» من اومدم
» دانشجو یا پشت کنکوری؟
» هر چه خواست دل تنگم گفتم....
Design By : Pars Skin